X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

سومین روز رفتن بابا بود. آقای نویسنده صبح زود من و نازی را برد بهشت زهرا و بعد هم رفتیم خانه ی ما تا من لباس های ام را عوض کنم و چند دست هم لباس اضافه بردارم. من سرم  توی کشوهای ام بود و نازی روی تخت دراز کشیده بود که  بوی نیمرو با کره خانه را برداشت. صدای مان کرد و همان طور ایستاده ایستاده دو سه لقمه روانه ی معده های خالی مان کردیم و بعد ما را تا چهارراه نزدیک خانه ی مادرک رساند و خودش دنبال کارهای دیگر مراسم رفت. داشتیم از چهارراه رد می شدیم که احساس کردم کسی آن طرف چهارراه زل زده به ما. "نازی، اون بهنام نیست؟" . بهنام بود اما انگار دل ام میخواست بپرسم و نازی بگوید "نه، شبیهشه". بهنام بود. آن مرد ژنده پوش با موهای  جو گندمی و عینک ته استکانی که انگار داشت توی ته مانده ی حافظه اش دنبال ما می گشت بهنام بود. از چهارراه رد شدیم و من قدم های ام کند شد و نازی قدم های اش تند. چند کلمه بین شان رد و بدل شد و من حس کردم نازی دارد رعشه میگیرد. رفتم طرف شان و سلام کردم و پرسیدم کجا می رود. "خونه ی شما... واسه بابات". به نازی اشاره کردم که برویم. برای اولین تاکسی ای که رسید دست بلند کردم و بعد در جلو را باز کردم برای بهنام و گفتم:"بفرمایید، قدمتون روی چشم" و خودم و نازی هم عقب نشستیم. کلمه ای رد و بدل نشد بین من و نازی. نیازی به کلمه و حرف و کوفت و زهرمار و هیچ نبود. چند ماهی بود که خبری از بهنام نداشتیم. نازی میگفت مواد ویران اش کرده و زن و بچه اش از خانه بیرون اش کرده اند و معلوم نیست کجاست و فقط هرازگاهی زنگ می زند به نازی که "زنده ام". کیف ام را باز کردم و پرسیدم "چه قدر می شه آقا؟".بهنام همان طور که پشت اش به ما بود دست چپ اش را برد توی جیب اش و گفت:"اجازه بدین..." ! و بعد سکوت شد. دست اش تا جاوی در خانه همان طور توی جیب اش ماند و من هنوز جای درد آن صحنه توی قلب ام تیر می کشد. آن روز را با همان حال نزار و پچ پچ اطرافیان توی خانه مان ماند و شب هم رفت خانه ی نازی. گفت " باران من ترک اش می دم....برادرمه . نمی ذارم دوباره بره توی خیابون...!" . درد آن روزهای مان کم بود انگار. گفتم این از آن ترک بکن های اش نیست و بفرستیم اش کمپ .. اما نازی زیر بار نرفت. گفت برادرم است و جز من کسی را ندارد. بهنام "خانه ی نازی نشین" شد! نازی اکم نصف حقوق ناچیزش را هرماه بابت میوه و غذا و هر چیزی که بتواند کمی جان به بهنام بدهد می داد. بهنام بهتر و بهتر شد. آخرین باری که دیدم اش لباس مرتب تن اش بود و شبیه ادم حسابی ها شده بود. گفت که زنده گی اش را مدیون نازی است و خواهرش برای اش مادری کرده. نازی اکم...مهربان ترینکم. هفته ی پیش به این فکر می کردم که لااقل نازی اک حالا تنها نیست و کی نزدیک تر از برادر؟....که داستان همان فردای اش به گه کشیده شد. نازی با یک تور دوروزه رفت اصفهان برای دیدن چند تا از دوست های اش و بهنام هم گویا توی تنهایی همین کار را کرده بود و رفته بود پیش "دوست"های اش و شیشه و کوکایین و اکس و...کُما! 

نازی اکم چه طوری خودش را رساند تهران، بماند. من چه طوری دیگر نمی توانم نازی را آرام کنم، بماند! خانواده و شکی که توی آن فرو رفته اند هم بماند...

من شب و روزم مثل خر نگران نازی ام که اگر بهنام نماند...نازی می ماند؟ اصلا این سرنوشت است یا سگ نوشت؟...

تاریخ ارسال: چهارشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:07 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 2 نظر