X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

پنجاه تا روز

کل دور روز قبل را توی اغما گذراندم! رییس و هم اتاقی ام ریتا هم دیروز رفت میشن و درست یک روز قبل از حادثه ی واقعه ی سپتامبر برمی گردد و من مانده ام حیران از این زمان بندی!
 فقط خدا می داند که آن قدر به مادرک و برادرک و نازی و ترنج و تورج فکر کرده ام که مغزدرد گرفته ام. خواب شب هم که 
کلا در این روزهای آخرین ِماه مبارک! شده مثل روزه ی عید فطر بر ما! نمی گویم که به نرفتن و بی خیال شدن فکر نکردم....نه. ثانیه ای صد بار از ذهنم گذشت که ایمیل را دیلیت کن و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و کل چهار سال انتظارت را بی خیال شو و بنشین سر زنده گی ات در کشورت! 
ولی یک چیزی هم توی کسر کمتر از ثانیه درون ام مدام مدام محکم می کوبد که این نیمه تمام چهارساله ی لعنتی را برسان به تمام و بعد فکری به حال و روز خودت و زنده گی ات کن. 
همه ی حساب کتاب ها و برنامه ها و فلسفه و  نظریات و افکار و ارزوها و توهم ها و فانتزی ها و نگرش ِ نداشته ام! توی این چهار سال تغییر کرده. ولی راه پس کشیدن ندارم. یعنی آدم ِجا زدن نیستم. آدم ِ فرار نیستم. آدم ِ این که "نرو سخته...بمون راحت تری" نیستم. شغل بشردوستانه ام بدجوری وسوسه ام می کند. پیشرفت ام روز به روز است و این را حتی هد ِ میشن هم فهمیده است. اتفاقات عجیب و غریبی دارد می افتد و یکی بعد از آن یکی من را مهم تر و بزرگ تر و توانا تر می کند توی کار. همه ی مشکلاتی که اسم شان "پول" بود حل شده و هیچ دغدغه ای ندارم راست اش. چهار سال پیش هیچ کدام این ها را نداشتم اما حالا هرجوری فکر می کنم می بینم هدف ام هم آن روزها از اپلای کردن، داشتن این جور چیزها نبود. می توانم ساده بمانم و یک سال دیگر، هم پوزیشن بگیرم و هم گریدم بالا برود و هم خانه و ماشین را عوض کنم و سالی سه تا مسافرت کاری و دو تا مسافرت شخصی بروم. ولی حس نمی دانم چندمم می گوید که این چیزی نیست که از دنیا و زنده گی می خواهم. اگر از خودم بپرسم دقیقا هم چه می خواهم نخواهم دانست! ولی لااقل اش مطمئنم که پول و پوزیشن شماره یک های زنده گی ام نیستند و نخواهند بود. 
نرفتن برای مصاحبه توی مخ ام نمی رود. اصلا کسی چه می داند...شاید قبول هم نشدم و بعد با آغوش آویزان به وطن باز گشتم!...ولی حالا توی این لحظه ی very moment ، پنجاه روز وقت دارم که نه برای مصاحبه...که برای "می توانم" ِ خودم آماده شوم. 

امروز که چک لیست کارهای قبل از رفتن  و مطالب برای بلغور کردن توی مصاحبه را می خواندم یک لحظه سرم را گرفتم بین دست های ام و همه ی هیکل ام شد "ژو نو پو پ"!...سر تا پای ام شد "نمی توانم". پرینت های ام را برداشتم و پنج طبقه ی آفیس را با پله آویزان آویزان آمدم پایین و تا خانه نیم باکس را حرام فکر های صد تا یک غاز و حلال ریه های ام کردم! دل ام می خواست کسی کنارم می نشست و دست ام را از روی دنده بر می داشت و می گذاشت روی پای اش و می گفت :"نگران نباش...این هم یک داستان مثل همه ی داستان های زنده گی ات...فکر کن نمایش جدیدتان است...فکر کن باز باید سی صفحه حفظ کنی و تو نقش اولی...مثل مادام شامپوده...نمایش با تو شروع می شود و با خودت هم تمام...قبلا هم این کار را کردی...نگران نباش...همیشه چیزهایی هست که آدم ها نمی دانند..اعتماد کن به دانسته های ات و بیشتر تر به نادانسته های ات!"..

دست ام را می بوسد و صدای اش توی گوش ام است که:" باران جان... آرام...زنده گی بزرگ تر و عمیق تر از مهاجرت و این حرف هاست...ته ته ِ ته ِ ته اش هر اتفاقی بیفتد تو می دانی که هستم و دوستت دارم. جغرافیا لزوما آن جایی نیست که ما فکر می کنیم توی آن زنده گی می کنیم..."

گریه می شوم...آرام نه هنوز..

خودم را باید جمع و جور کنم و می دانم و می دانم و می دانم که باید.

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 08:49 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 15 نظر